كتاب "كوتاه چون عمر" به زودي تجديد چاپ ميشود.
"كوتاه چون عمر" كتابي است در حوزهي ادبيات و شعر، حاوي طرحهايي بسيار نافذ و زيبا.
شايد بعد از "پرويز شاپور" كمتر اتفاق افتاده باشد كه شاعري به صورت مستقل كتابي فقط و فقط حاوي طرح به چاپ رسانده باشد. البته جناب آقاي "احمد پوري" طرحهايي از شاعران مطرح ايران را در قالب دو كتاب كوچك جمعآوري و به چاپ رسانده است كه سهم هر شاعر حدود 5 الي 10 طرح ميباشد، اما در اين زمينه كارهاي جدي و قابل قبول كمتري مشاهده ميشود.

اين كتاب كه اولين اثر "مهدي گلمحمّدي" در حوزهي طرح ميباشد، اولين بار در اسفند ماه 1383 با چاپ رسيده بود.
مقدمه اين اثر كه به قلم استاد "غلامرضا عمراني" ميباشد، در نوع خود بسيار خواندني و جالب است. آن چه در ادامه ميخوانيد مقدمهي كتاب "كوتاه چون عمر" ميباشد.
و به نستعين
گفتهبودم بيش از اينها انتظار دارم؛ " بيش از اينها " را شايد طور ديگري معنا كردهبود؛ به حجم؟ به اندازه؟ به ... ؟ درست نميدانم؛ و حاصل آن شد كه در دو كتاب قبلي خوانديم ؛ و اين وسوسه هم چنان با ما كه آيا اين همان است يا ...؟ گفتهبودم "رگهها"يي هست كه من بهروشني آنها را ميبينم و يقين هم دارم كه راه به جايي ميبرد؛ روشن، ژرف و بايسته.
باز هم "رگهها" را طور ديگري ــ شايد ــ معنا كرده بود و در پي آن يك معنا و برداشت خويش رفتهبود؛ و اين دغدغه همچنان با ما كه آيا اين بار هم...؟ "رگهها " را سال 1364 يافته بودم و نشاني دادهبودم؛ در مقام معلمي همين ميدانستم؛ يافتن، نمودن و پايايي؛ و اما باز داستان، ديگر شد.
بيست سال گذشت و ناگهان يك روز ارشميدسوار فرياد كشيد كه: يافتم؛ يافتم.
ديدم تازه "يافته" است آنچه را بيست سال پيش نشاني دادهبودم و گفته بودم از گفتهي حافظ كه:
بدين راه و روش ميرو كه با دلدار پيوندي. ... و يك روز ديگر كه به ديدار دهي ميرفتيم شانزده كيلومتر و شانزده قرن دور از مشهد، پرسيدم حالا كه "يافته"اي، اسم اين مجموعهي باز"يافته" را چه ميگذاري؟ آن قدر نگفت و نگفت تا از كوچه ــ پلهها و كوچه ــ دالانهاي تنگ و كوتاه و تاريك و باريك روستا بالا برويم به مشقتي كه نه در گفت بيايد، ناگاه بگويد: كوتاه چون عمر.
درست نفهميدم منظورش وصف پلهها و دالانها و نهتوها و دخمههاي روستا بود يا باز به "رگه"اي ديگر دست يافتهبود. چنين شد كه پيشنهاد كردم: سرمقراضيها.
استدلالها كرد كه نپذيرد؛ چون براي سن و سال او هم بيگانه مينمود تا چه رسد به مخاطبانش؛ و تا آن جا كه بعدها تفحص كرد، سرمقراضي همان زايدهاي بود كه تنها به كار "دورانداختن" ميآمد. ناگزير شدم بگويم آن كه سرمقراضي را دورانداختني ميداند و دور مياندازد، بيهنري است كه
نميداند با آن چه كند؛ چرا كه سرمقراضي آن نيست كه فقط دورش مياندازند؛ سرمقراضي از جنس همان ترمه است؛ از جنس همان اطلس است؛ از جنس همان ديبا و ابريشم و چيت و چلوار و دبيت و كرباس است؛ اگر آن "آن"ِ درون، آن "كان"ِ درون، كارگاه درون، كارگاه كرباس و پلاس باشد، همان بهتر كه سرمقراضياش را به باد دهند كه آب و رونق چنان كارگاهي "هيچ است و چيزي كم"؛ و اگر حرير و سندس و استبرق و ديبا بردهد، سرمقراضي هم همان رنگ و خط و خال و همان نقش و همان نگار دارد و همان مايه و پايه و همان برد؛ و همين مقدارش اگر قرار است چشمي را بنوازد و گوشي را و مشامي را؛ كفايت ميكند. گاهي اين سرمقراضي "مسطوره"اي از كارگاه درون است و گاهي عصاره و چكيده و بازنمودي از آن كه نتوان و نميبايست بر سر بازارش آفتابي كرد. گاهي با همهي كوتاهي حكايتي است طولاني و پيچ در پيچ و تنها زوايد آن پيراسته گشته و گاهي معرفتي است و تجربتي و كنايتي كه از دلي آشناي درد ميجوشد و در دلي ديگر منبع الهامي ديگر ميگردد. گاهي به خودي خود كتابي است پر بار و برگ كه برخي اوراقش را براي خواننده خالي و سپيد گذاشتهاند تا خود به مدد تخيل سرشار خويش در آن بچمد و بخرامد و با نويسنده در بازسازي و چند و چون صحنههايي به دلخواه همراهي نمايد. گاهي تك اشارتي است به وجداني بيدار تا بيدارتر گردد. گـاهـي نشان روحـي متـلاطم اسـت و تو بر تو و گاهي برد و تاثير آن از كتابي بيش است؛ كه كتاب را مينويسند از صدر تا ذيل و خواننده تنها خواننده است اما اين يكي را به اشارتي ميگذرند و ميگذرانند و خواننده ديگر نه تنها خواننده كه آفريننده است.
اما ميگويد كه: " راستش من هنوز هم كوتاه چون عمر را بيشتر دوست دارم. چون كوتاهي اين عمر را سخت نشانم دادهاند!"
باشد؛ از اين منظر هم ميتوان ديد.
در باب نام و نوع اين نوشتهها از "كلمات قصار" و "جملات قصار" و "كوتهنوشتهها" و "كاريكلماتور" و "گلبرگها" و "تافا" و "طرح" و ... گفتهاند و هنوز شايد حق مطلب را نگفتهاند؛ اما همهي اينها يادآور همان حكايت معروف است كه شاهي وزيرش را گفت ميخواهم همهي كتابهاي دنيا را بخوانم و بدانم در آنها چه آوردهاند. وزير بر آن شد كه خلاصهاي تهيه كند از تمام نوشتهها و برآوردش كتابخانهاي شد سيار كه چند كاروان شتر كشيدن آن را دربايست بود. شاه گفت تا كوتاهتر كنند و وزير ناگزير آنها را در چند مجلد فشرده كرد اما طبع شاهانه از خواندن آن همه ملول ميگشت. چند مجلد را به امر شاه در يك مجلد و آن يك را نيز در ورقي كوتاه كردند. شاه امر فرمود تا هنوزش فشردهتر سازند. عاقبت يك جمله از آن همه فراهم آوردند.
اين كه آن جمله كدام است، مهم نيست. مهم آن است كه در دنياي امروز نه كسي را سر خواندن داستانهاي چند جلدي است و نه ياراي شنيدن آنها. وقت و حوصلهي خواندن روز به روز آن قدر كاهش مييابد كه رمانها در داستان كوتاه خلاصه ميشوند و داستانهاي كـوتـاه بـه "داستانك" تغـيير شكل ميدهند. حالا هم نوبت اين كوتهنوشتههاست كه شايد تا چندي ديگر جاي همهي انواع خواندنيها را بگيرد.
مضمون چنين نوشتههايي حتي اگر خلاف ميل يا خلافآمد عادت هم باشد، باز آن مايه وقت و نيروي كسي را هدر نخواهد داد كه از خواندن آنها روي در هم كشد و بستانكارانه مطالبهي وقت هدر رفته كند. تجربههاي كوچك و بزرگي كه نه ميتوان و نه مصلحت است تا با كشيدن و كشاندن و "آببستن" بدل به شعر شوند يا داستان؛ و تازه دست آخر هم بنمايه و مضمونشان همان باشد كه در اين يكي آمده، چه بهتر كه همچنان كه هست؛ از دل برآمده، عرضه شود. اگر مايهاي درخور داشته باشد، چه بسيار كه خود دستمايهاي گردد ديگري را؛ و طرفه آن كه هدف از تمامي اين نوشتهها پالايش روح است و انبساط خاطر؛ و اگر از اين ميانه يكي و تنها يكي كارگر شود، نويسنده مزدش را گرفتهاست.
زمستان 83، غلامرضا عمراني
|